سفر ناامیدکننده ابوابراهیم به خـراسان (خلاصه)

22
12

آرمان‌های خیانت ‌شده: سفر ناامیدکننده ابوابراهیم به خـراسان (خلاصه)

من ابوابراهیم هستم، برادری از انگلستان، یک زمان معتقد بودم باید زندگی راحت خود را برای دنبال کردن یک هدف والا پشت سر بگذارم، برای تحقق این آرمان نومبر گذشته، با انگیزه‌های عدالت، وحدت و خدمت به بلوچستان سفر کردم. من با رویای رسیدن به مسیری پرافتخار، به دنبال پیوستن به نیروهای خراسان بودم. در عوض، آنچه با آن مواجه شدم، بینظمی، فساد و ظلم بود که ایمان من را به گروه که زمان تحسینش میکردم، با خاک یکسان کرد.

سفر من با خوش ‌بینی آغاز شد. در پاکستان، به من گفته شد که نزدیک هتل عثمانیه منتظر بمانم، جایکه در نهایت به دیگر مهاجران تازه استخدام شده بپیوندم. با این حال، از همان ابتدا با ما با تحقیر رفتار شد. مردم محلی به ما لقب تحقیرآمیز (سگ شوی) دادند که نشان‌ دهنده خصومت آنها بود. در حالیکه رهبران خوب غذا میخوردند، ما با کمبود غذا مواجه بودیم و مجبور بودیم گرسنگی را تحمل کنیم و در شرایط فلاکت ‌باری منتظر بمانیم. من کم‌ کم متوجه شکاف‌هایی در ادعاهای برادری آنها شدم.

در اردوگاه، اوضاع بد تر شد. بیرحمی، رفتار با برادران تازه‌ جلب شده را تعریف میکرد. رهبران، ما را به بهانه‌ نظم و انضباط، سرزنش و مورد آزار و اذیت فیزیکی قرار میدادند و کسانی را که قادر به همراهی نبودند، مسخره و توهین میکردند. وقتی یکی از برادران سوالی میپرسید، او را میبستند و به شدت لت وکوب میکردند. من خیلی زود یاد گرفتم که ساکت بمانم.

وعده‌ها هیچ معنایی نداشتند. به من اطمینان داده شد بود که به اینترنت دسترسی دارم تا با خانواده‌ام ارتباط برقرار کنم، اما این دسترسی به طور کامل از من سلب شد. تلفن همراهم توقیف شد و درخواست‌های مکرر با تمسخر رد شدند. یکی از به اصطلاح رهبران، ابومالک، از من خواست که بیعت کنم. وقتی من، با وجود وفاداری به تعهدات قبلی‌ام، امتناع کردم، او هر روز مرا شکنجه میکرد. در همین حال، برادر دیگری پس از بیعت با وعده‌های دروغین مورد تمسخر قرار گرفت.

ریاکاری عمیقاً گسترش یافته بود. در حالیکه مهاجران مثل من یا مهاجران ترکستان و تاجیکستان چیزی برای خوردن و پوشیدن دریافت نمیکردند، ولی رهبران با کمک‌های مالی راحت زندگی میکردند. به یاد دارم که دیدم یکی از برادران به دلیل زمین خوردن در حین آموزش مورد لت و کوب قرار گرفت، ضعف او با ظلم روبرو شد، نه حمایت.

سرانجام، در دل شب، فرار کردم. سازمانیکه (خـراسان) به آن اعتماد داشتم به آرمان‌هایم خیانت کرد و مرا سرخورده گذاشت. اعمال آنها با ارزش‌هایکه موعظه میکردند در تضاد بود و من داستانم را برای هشدار به دیگران به اشتراک میگذارم. مراقب کسانی باشید که فساد خود را با کلمات شریف میپوشانند، زیرا آنها از ایمان برای منافع خودخواهانه خود سوءاستفاده میکنند.

امواج پرس

24 Comments on "سفر ناامیدکننده ابوابراهیم به خـراسان (خلاصه)"

  1. واقعیت که داستان درد آور بود

    1
    1
  2. داخه کار دی دغریبو لاس نوی او تعلیم والاته وظیفه چی حلال رزق فامیل ته پیداکړی

  3. محمداقبال ساسولی | دسمبر 19, 2025 at 2:05 ب.ظ | جواب

    ډېره ښه لیکنه ده! د شخصي زیان دعوو په اړه مو ښه وضاحت ورکړی دی. دا معلومات ډېر ګټور وو، مننه.

  4. علی احمد هستم پدری دوطفل خردسال زندگی برایم به افغانستان بسیار به دشوار سپری می شود دوست دارم یک راهی پیدا نمایم همراهی بچه هایم بروم به کشوری خارج

  5. علی احمد هستم از کشوری افغانستان پدری دوطفل خردسال هستم زندگی برایم در اینجا به دشوار پیش می رود دوست دارم همراهی بچه هایم به خارج بروم لطفا من را ثبت نام نماید

یک نظر بگذارید

آدرس ایمیل شما نشر نخواهد شد.


*